...شیطنت (1)
داشتم توی کریدور مدرسه راه می رفتم که دیدم دم در نمازخونه پر از کفشه اول تعجب کردم بعد در رو باز کردم و دیدم سومی ها دارن فیلم می بینن « ا خودشونن همون هایی که خیلی ادعاشون می شه و یه بار حالمون رو گرفتن !»؛ از شدت بوی پا در رو بستم و اومدم بیرون از اون جایی که شیطنت توی خون منه یه فکری به سرم زد
، منتظر موندم تا زنگ بخوره؛ اول زنگ با یکی از بچه ها سریع رفتیم و تخته رو پاک کردیم بعد به بهونه این که دستمون رو بشوریم از کلاس اومدیم بیرون و چون از قبل با هم هماهنگ کرده بودیم و نماز خونه هم کنار کلاس خودمون بود سریع رفتیم و شروع کردیم بند کفش بچه ها رو به هم گره زدن، بعد از یکی دو دقیقه دوتا دیگه از بچه ها هم اومدن و اون ها هم دست به کار شدن، حالا نه یکی، نه دو تا، سه تا گره اونم این قدر سفت که فکر کنم خودمون هم نمی تونستیم بازش کنیم !
بعد هم رفتیم کلاس؛ زنگ که خورد صدای شلوغی و جیغ و داد بلند شد، فهمیدیم کار خودمون رو کردیم، بعد هممون با لب های خندان و چشم هایی که از شیطنت برق می زد از کلاس اومدیم بیرون وقتی دیدنمون فهمیدن کار، کار کیه از شدت عصبانیت همشون سرخ شده بودن !!
بعد از اون چند بار رفتن دفتر و از ما شکایت کردن ولی از اون جایی که ما اون زنگ زیست داشتیم و امکان این که کار ما باشه نبود نتونستن کاری بکنن!
بعد از اون چند بار رفتن دفتر و از ما شکایت کردن ولی از اون جایی که ما اون زنگ زیست داشتیم و امکان این که کار ما باشه نبود نتونستن کاری بکنن!
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان ۱۳۸۶ ساعت ۱ ق.ظ توسط نازنین
|
هر کسی اون جوری که بخواد زندگی می کنه, ما اینجا فقط به هم می گیم چه شکلی زندگی می کنیم!