گاز زدن یه سیب...
«هواللطیف»
سلام،
بابت این مدت تاخیر معذرت می خام... ولی... اگه دلیل تاخیرم رو بدونین امکان داره حتی خوشحال هم بشین و بگین چقدر خوب اصلا برو دیگه برنگرد!!! البته این جواب امکان داره خیلی منظور داشته باشه ولی خب از اونجایی که ما کلا خوش بین هستیم می فهمیم که شما منظورتون تبریک بوده نه چیز دیگه ای شاید!! البته من یه صحبت اساسی هم با متین می کنم بابت اینکه چرا این وبلاگ خیلی وقته به روز نشده خب من کار و زندگی دارم تو هم کار و زندگی داری حتما که خب به روز نمی کنی دیگه!!! چرا فقط خودم رو توی شرایط شاد می بینم!!! ولی خب به روز می کرد بد نبود که من حالا با این همه خجالت نیام و بخام خبر خوبی رو بهتون بدم...! البته خبر خوب بیشتر به خودم مربوط می شه و نه به کس دیگه ای... البته به یه نفر دیگه هم مربوط می شه که شما نمی شناسینش... بازم البته به آدم های دیگه هم مربوط می شه ولی خب سهم ما دو نفر توی این اتفاق پر رنگ تر از همه ست!!! شاید خیلی ها سهم های خیلی خوبی توی این قضیه داشته باشن ولی هیچ کس و هیچ چیز جای ما نیست و... ...(ای خدا من هر چی صبر کردم و دیرتر اومدم که وقتی می یام متین خودش این خبر رو بهتون داده باشه که من واقعا توی بیان همچین خبری برای خودم اصلا مهارت که هیچی واقعا هنگ می کنم!!! متین هم صبر کرده که خودم بیام بگم!!!... یه نفس عمیق!!!) خب داشتم می گفتم!... پیشاپیش بابت اینکه به خیلی از دوستان باید خودم شخصا این خبر رو می دادم ولی این خبر رو اینجا خوندن معذرت می خام که خودمم دوست نداشتم این اتفاق بیفته ولی... شاید دلایل خاصی برای هر فردی داشته باشم که می دونم اونقدر جزئی هست که نمی تونم به خاطرش از معذرت خواهی فرار کنم و می خواستم توی شرایط ویژه ای بهشون این خبر رو بدم ولی خب باز هم ببخشید... و حالا اصل ماجرا که احتمالا برای هیچ کسی ماجرا محسوب نمی شه و یه حادثه ساده و معمولی بیان می شه ولی برای من یه ماجرای جدید، شیرین و سرشار از زندگی و رشد و امید و خداست و... بیشتر هم خدا... که هیچ کس به غیر از خودم نمی تونه اون رو درک و لمس کنه اینکه که خدا بزرگ ترین عیدی و هدیه ی دنیا و همه ی عمر من رو توی ولادت حضرت زهرا بهم داد... هدیه ای که هیچ وقت توی تصور خودم هم نمی گنجید و هر لحظه از دادن اون هدیه که می گذره بیشتر خدا شکر می کنم بابش... خدا بهم ثابت کرد وقتی خودت رو هرچند برای مدت کوتاهی به خودش بسپاری بهترین ها رو بهت می ده و کاری می کنه و دیگه اصلا از کنار خودش تکون نخوری، واقعا معجزه می کنه، معجزه من طوری بود و معجزه شما یه جور دیگه هرکس به روش خودش... خدا بهم ثابت کرد که چقدر من که بنده بدش باشم رو دوست داره، من واقعا توی این ماجرای علاقه خالق به مخلوق رو درک و حس کردم... و... خدایا واقعا ازت ممنونم... و حالا خبری که این همه براش مقدمه چینی کردم... ما (من و سید محمد) روز ولادت حضرت زهرا عقد کردیم... و پیمان شروع یک زندگی جدید رو با هم بستیم... زندگی که امید داریم مایه سربلندی و سرفرازی ما پیش خدا و امام زمان باشه و حالا هم از شما می خایم که دعا کنین که توی راهمون موفق باشیم... دعامون کنین...
حالا شاید بگین «گاز زدن یک سیب» چه ربطی به این اتفاق و مطلب داشت؟ برای هرکس توی دنیا یک کاری لذت بخشه و برای من گاز زدن یه سیب شاید قشنگ ترین کار توی دنیا باشه مثل بهترین اتفاق زندگی که توی روز ولادت حضرت زهرا اتفاق افتاد... البته این یه تشبیه خیلی کوچولو و ساده ست... ممنون بابت اینکه وقت گذاشتین و این پست رو خوندین... باز هم ازتون می خام که برامون دعا کنین...
سرشار از زندگی باشید و خدا ...
یا حق
هر کسی اون جوری که بخواد زندگی می کنه, ما اینجا فقط به هم می گیم چه شکلی زندگی می کنیم!