«هواللطیف»

سلام،

معذرت بابت یه مدت خیلی زیاد تاخیر که یه کم اون تقصیر عوامل دیگه بود و  یه کم بقیه اش(!) هم تقصیر خودم!

_ چند روز پیش یکی از دوستام داشت می گفت عجیب ترین هدیه تولدی که گرفته چیه، من هم به این فکر افتادم: عجیب ترین هدیه تولدی که گرفتم چی بوده؟ بعد یاد خوشمزه ترین هدیه تولدم افتادم که مامان یه بار برام پخته بود... یه غذای مخصوص ابتکاری که خیلی دوست داشتم یه بار اون رو درست کنم، ولی من عجیب ترین رو می خواستم پس باز هم فکر کردم... ولی این بار هم یا غیر منتظره ترین هدیه تولدم افتادم، ساعتی که خواهر و برادرم برام خریدن... غیر منتظره بود چون من منتظر یه ساعت بند مشکی و صفحه بزرگ و به اصطلاحی پسرونه بودم ولی اون ها یه ساعت خیلی دخترونه با بند لی برام خریدن و من با دیدن اون کادو بیشتر تعجب کردم و بین خودمون بمونه بیشتر ضدحال خوردم!، ولی من عجیب ترین رو می خام...، یکی از شیرین ترین هدیه های تولدم هم اشتراک یک سال از هر نشریه ای که خودم می خاستم بود که از طرف برادرم و همسرش بود، ای بابا عجیب ترین...!، بعد یاد این افتادم که امسال از هیچ کسی کادو تولد قبول نکردم  حتی خواهرم، البته به غیر از دختر دایی ام که واقعا استثنا بود(!) و یاد خیلی از مسائل و اتفاقات افتادم و.... راستی شما عجیب ترین هدیه تولدی که گرفتین چی بوده؟!

_ بعد از یه عمر تحمل کلی از مسائل خودت و بیشتر دیگران و به قولی سنگ صبور بودن پیدا کردن چندتا آدمی که تو رو به خاطر خودت و نه به خاطر این که کمکشون کنی و نه برای این که مسائلشون رو حل کنی می خان خیلی خوبه، و تلخی اش به اینه که حداقل این آدم ها از بین اون همه آدمی که کنارتن و همیشه وقتی بهت نیازی دارن می شن دوستت نیستن... آدم هایی که همیشه شاید توی سخت ترین لحظات زندگی باهاشون بودی و شاید وقت و زندگی و تموم ذهنت رو براشون گذاشتی ولی برای یه بار توی زندگیت که باید باشن... نیستن...خیلی تلخه... ولی باز هم توقع نداشتن از آدم ها به خاطر موقعیتشون به ذهنم می یاد و شروع می کنه کلنجار رفتن با عقیده قبلی... بعد این فکر که خب هر کسی توی دوستی وظایفی داره می یاد توی ذهنم و ....  این فکر ها همین طور ادامه داره و با هم کنجار می رن....... ولی آخرش تصمیم می گیرم بی خیال همشون بشم و به شیرینی وجود اون آدم های حقیقی توی زندگی فکر کنم....

از همه ی دوستای واقعی ام تشکر می کنم به خاطر دوستیشون....

یا حق