«هواللطیف»

از حمام اومدم، روی تختم دراز کشیدم و فکر می کنم به برنامه ای که قراره برای بچه های سوم دبستان اجرا کنیم. من و خواهرم و دوستش برای 120 تا بچه به عنوان جشن تکلیف قراره برنامه داشته باشیم توی یه جایی مثل پارک؛ پارکش جاییه که یه بار سوم دبیرستان از طرف مدرسه ما رو برده بودن اونجا، یاد دوستم می افتم، یاد عصر وقتی که می خواستیم برگردیم، نشسته بودیم روی یه نیمکت و داشتیم به گلها نگاه می کردیم متین بهم گفت اگه من یه روز مشکل بزرگی مثل یه مریضی لاعلاج پیدا کنم دوست دارم من رو رها کنی، دوست ندارم با من دوست بمونی... من ناراحت شدم و گفتم ولی من هیچ وقت این کار رو نمی کنم، به نظر من دوستی مال همه وقتهاست من هنر نمی کنم اگه فقط توی شادی ها باهات باشم، من این کار رونمی کنم. بعد اون گفت ولی اگه این اتفاق برای تو بیفته من رهات می کنم و.... و کلی حرف دیگه ولی آخرش یه قولی به هم دادیم که هیچ وقت از هم جدا نشیم و تا آخرش با هم بمونیم؛ گفتم خوبه براش یه پیامک بدم و بهش بگم که یاد اون روز افتادم ولی... اون گفته فعلا نمی تونه منو ببینه، احتمالا سر درسشه و من .... دلم نمی خاد مزاحمش بشم. بعد می رم توی خاطراتم یاد اون موقع می افتم که با سمانه و سعید توکلی و محسن کل می انداختیم، یاد اون موقع ها که می رفتیم وبلاگ سعید نظر می گذاشتیم گاهی وقتها فقط جمع نظرهای خودمون چندتا به 50تا می رسید! بعد سعید در وبلاگش رو تخته کرد و محسن دوباره با همون آدرس شروع کرد براش نوشتن! و سمانه هم رفت سر درس و به اصرار من وبلاگش رو نبست تا شاید یه روزی دوباره شروع کنه توش نوشتن و من و محسن هم دیگه کم کم به هم سرنزدیم و از هم بی خبر بی خبر... . بعد یاد آلبومی افتادم که چند روز پیش نگاه کردم یاد عکس مهدی (برادرم) و فکر میکنم که چقدر بزرگ شده چقدر زمان گذشته یاد حسین (برادر بزرگتره)می افتم که الان کم کم داره بابا می شه، یاد محبوب (خواهرم) که با هم خاله بازی می کردیم. حتی یاد عکسی افتادم که بابام وقتی مامانم سر من حامله بوده ازش انداخته یاد اون موقع که من شاید چند ماه بود که بوجود اومده بودم یاد حرف مامانم که می گفت وقتی سر تو حامله بودم فکر می کردم تو دوقلویی از بس که بزرگ بودی و وقتی می ره دکتر می فهمه نه من یکی ام! و این که من سنگین ترین بچه مامانم بودم... یعد یاد خاطرات بابام افتادم که چند وقت پیش نشونم داده بوده از دوران مجردی اش و دوران عقدش با مامانم... زمان چقدر زود گذشته ... یاد خودم می افتم که چقدر عوض شدم یاد تک تک لحظات زندگیم یاد تک تک احساسات و خاطراتم.... زمان می گذره و یه جایی هم تموم می شه... این ماییم که آخر کار می مونیم با...

هر جوری دوست دارین آخر سطر قبل رو کامل کنین!

یا حق