او...
«هواللطیف»
مداد رنگی ها مشغول بودند.... به جز مداد سفید.... هیچ کس به او کاری نمی داد... همه می گفتند: (تو به هیچ دردی نمی خوری).... یک شب که مداد رنگی ها... توی سیاهی شب گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید... مهتاب کشید.... و آنقدر کشید که کوچک و کوچک و کوچک تر شد..... صبح توی جعبه ی مداد رنگی... جای خالی او... با هیچ رنگی پر نشد...
برداشت آزاد!
یا حق
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت ۱۱ ق.ظ توسط نازنین
|
هر کسی اون جوری که بخواد زندگی می کنه, ما اینجا فقط به هم می گیم چه شکلی زندگی می کنیم!