غزل
تا حالا شده یه بچه ای رو ببینید و عاشقش بشید؟ نه دارم جدی می پرسم! بعد هی دلتون براش تنگ بشه! خب اگه شده که می فهمید من چی می گم اگر هم نه... نصف عمرتون بر باده!!
چند شب پیش رفته بودیم جایی افطاری، بعد از صرف افطاری( البته جای شما خالی!)و بعد از خوندن دعا خانمی پهلوی من نشست که یک بچه ی خیلی ناز داشت، خلاصه من خیلی سریع با این بچه دوست شدم و بغلش کردم و شروع کردم باهاش بازی کردن، وای نمی دونید که چقدر این بچه ناز بود، مامانش آروم در گوشش می گفتن بگو: ناز. ولی اون فقط می تونست بگه: نا. آخه فقط ۱سال و ۴ماهش بود! من باهاش تا آخر شب بازی کردم،وقتی می خواستیم بریم دلم نمی یومد از پیشش برم! وقتی هم که اومدیم خونه سریع دلم براش تنگ شد! هر جوری فکر کردم باز هم ببینمش نشد، یعنی نمی شد که ببینمش! و من در حسرت دیدنش موندم! چقدر دلم براش تنگ شده!
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت ۵ ب.ظ توسط نازنین
|
هر کسی اون جوری که بخواد زندگی می کنه, ما اینجا فقط به هم می گیم چه شکلی زندگی می کنیم!