بچه، گربه

چقدر دلم برای گربه‌ام تنگ شده! برای حموم بردنش و...؛ اصلا بزارید از اول براتون بگم:
گربه2 سالم بود که مامان و بابام من رو گذاشتن پیش مامان بزرگم (دایی و خاله و...) و برای این که سرم گرم باشه داییم برام یه گربه آورد (یه بچه گربه سیاه سفید ملوس) فکر کنم اولین بلایی که سرش آوردم با خودم بردمش حمام، سرش رو با شامپو خودم شستم و چون بچه بود بدنش رو با صابون بچه بعد هم داییم موهای من رو سشوار کشید و من هم موهای گربم رو!
مرحله دوم: وقتی بود که فهمیدم مامان و بابام من رو گذاشتن و رفتن، از شدت ناراحتی گربم رو از شیشه اتاق پرت کردم بیرون و چند بار این کار رو تکرار کردم تا این که دیگه دفعه آخر توی باغچه نشست و مظلومانه نگاهم کرد اون وقت بود که واقعا دلم براش سوخت! و برای این که جبران کرده باشم شب یواشکی مامان بزرگم از توی خونش برش داشتم و پهلوی خودم خوابوندمش!
مرحله سوم: اون وقت بود که همه می خواستن من یادم بره که مامان و بابام نیستن پس من رو همه جا می بردن از جمله، باغ بابابزرگم، اون روز رو خودم خوب یادمه می گذاشتمش رو درخت و دمش رو می کشیدم پایین، جای پنجه هاش روی تنه درخت می موند ولی صدایی ازش در نمی یومد!
و یکی از غم انگیز ترین لحظه های زندگیم وقتی بود که مامان و بابام اومدن و گربه رو ازم گرفتن و من اون وقت به جای این که خوشحال باشم که مادر و پدرم اومدن ناراحت بودم که دارم گربه خوبم رو از دست می دهم!!