خدایا به امید تو...!
سلام، دوباره دلم برای خودم تنگ شد و اومدم اینجا!! دلم برای خودم تنگ شد یعنی برای گذشته ام، یاد و خاطره ها، دوستی ها، شادی های گذشته، بچه بازی ها، دیوونه بازی ها... دلم برای اون وقت های خودم که تنگ می شه می بام اینجا... می یام یه کم ... بی خیال اصلا ول کن.... آدم ها متناسب با شرایطی که دارن و طی می کنن دارای خلق بالا و پایین هستن، مثلا شما بعد از یک هفته فشار کاری که صبح تا شب سرکار هستید با اضافه کار و فشار و استرس زیاد و به تنیجه نرسیدن اون، یا وقتی مثلا با همسرتون سر مسائلی مدت هاست به مشکل برخوردید و حالا ناگهان میان اون مشکل ها بچه تون هم بد قلقی می کنه و یا کلی مثال دیگه که همه مون مشابه اون رو توی ذهنمون داریم، خب ما خلق پایین داریم و از هر مسئله کوچکی برای خودمون یه موضوع برای ناراحتی می سازیم، خودمون رو اذیت می کنیم، فشار زیاد از اندازه به خودمون وارد می کنیم و... و گاها روی دیگران هم تاثیرات منفی می گذاریم. مثل نوشته ی بالا... حالا برعکس اون، وقتی که توی یک محیط کاری خوب و بدون استرس هستید، شرایطی که فکر می کنید دیگران دارن شما رو درک می کنن، زمانی که می بینید نتایج کارهاتون اون جوری که می خاید به ثمر رسیده، بعد از یک تفریح خیلی شاد و انرژی آور، شما دارای خلق بالا هستید و همه ی اتفاقات رو به خوبی نگاه می کنید. احساس خوبی به همه چیز دارید و دوست دارید زمان همین طور ادامه پیدا کنه.... حالا به این فکر کنید که ما و همه ی آدم ها توی هر زمان و هر مکان ممکنه که توی یک شریط ویژه ای باشیم که شاید برای دیگری اتفاق نیفتاده باشه و متناسب با اون دارای خلق بالا و پایین باشیم. باید چه کار کنیم؟ همه همیشه مطابق خلق ما باشن؟ اگر خلق ما بالاست شاد باشند و اگر پایینه ناراحت باشند و به فکر هم دلی با ما باشن؟ یا آیا وظیفه ی ما اینکه که مردم هر جوری بودن ما هم همون جور باشیم؟ یا اینکه رفتارها و شخصیتمون رو طوری پرورش بدیم که همیشه در تعادل باشیم و بتونیم با همه ی آدم ها با هر شرایط خلقی کنار بیایم؟ با کسب اطلاعات و به کار گیری اون سعی کنیم چه دیگری و چه به خودمان در شرایط خلق پایین راهنمایی و کمک بدیم تا به خلق بالا برسیم و در شرایط خلق بالا بتونیم اون رو هدایت و مدیریت کنیم؟ زندگی و مدیریت اون، احساسات و منطق ها و شرایط و...همه و همه دست خود ماست. ... یا حق
«هواللطیف» قبلا فکر می کردم نوشتن
که کاری نداره، آدم همیشه وقتی بهش بگن بنویس حتی اگه موضوعی هم ندن خیلی راحت می تونه
از خودش بنویسه. فکر میکردم سرهم کردن حرف ها و کلمات و ساختن موضوع کار خیلی سادهایه...
ولی الان می بینم وقتی آدم اینقدر مشغله های جور واجور و متفاوت داشته باشه همون
نوشتن هم کار سختیه. وقتی فضای ذهن آدم عوض بشه، دغدغه ها تغییر کنه، مسیر زندگی
عوض بشه و خیلی شرایط متفاوت دیگه همه چیز عوض میشه حتی بعضی وقتها فکر میکنم
آدمها همه چیزشون میتونه عوض بشه و خیلی وقت ها هم میشه به غیر از جسم حتی روح
آدم ها هم عوض میشه ولی بعد با خودم میگم آدم ها روحش عوض نمیشه هرکسی با روح
خودش یه کاری میکنه، یکی روش رو پر از سیاهی میکنه، کثیفی و دود؛ یکی روش رو یه
رنگ آبی می کشه، رنگش میکنه، یا مثلا زرد یا بنفش؛ یکی می یاد اونو توی یه قالب
جا میده و به یه شکلی درش می آره و می گه روح من اینه و این شکلیه ولی خدا خودش
حواسش هست، گاهی یه گوشه از این کثیفی ها، یه ذره از رنگها و یه گوشه از این قالبها
رو می شکنه تا روح رو نشون آدما بده بعضیهاشون میفهمن، میفهمن که روح باید چه
جوری باشه و باید چه جوری نگهش دارن و حواسشونو جمع میکنن، بعضی هاشون یه چیزایی
میفهمن ولی یا اینقدر مشغله دارن و حواسشونو به چیزهای دیگهای پرت کردن که
یادشون میره یا با خوشون میگن باشه برای بعد. خلاصه آدما روحشون یکیه فقط هرکدوم
یه کاری باهاش میکنن که مثل اولش نیست؛ دیدین بعضی وقتها خودمون یاد گذشته مون میافتیم
و دلمون برای پاکی یا سادگیمون تنگ میشه.... جدی نگرفتن دنیا چیز
مهمیه، هرچی دنیای ذهن آدم ساده تر و شادتر باشه زندگی راحتتره. ولی خب گاهی وقتها
رسیدن به یه مقصدهایی سخته، هرچی آدمها سخت تر باشن رسیدنشون به یه سری از مقصدها
سخت تره... سختی، کثیفی چقدر بده. کاش آدمها هیچ وقت کثیف و سخت نمیشدن، کاش هیچ
وقت کثیف و سخت نشیم و اگر شدیم اینجوری نمونیم.... خدایا دلمون برای اصلمون، برای
پاکی هامون، برای صداقت و آرامشون، برای تمام خوبی هامون تنگ شده.... خدایا ... یا حق زندگی... سیب.... انار... باغ.... بهار..... سرخی شاتوت.... خنکای بیابان.... شادی کویر.... کوه.... و اما گل! ... خدا.... خدا.... خدا... بهشت...... خدا.... خدا.... خدا.... .... یا حق! «هواللطیف» سلام، بابت این مدت تاخیر معذرت می خام... ولی... اگه دلیل تاخیرم رو بدونین امکان داره حتی خوشحال هم بشین و بگین چقدر خوب اصلا برو دیگه برنگرد!!! البته این جواب امکان داره خیلی منظور داشته باشه ولی خب از اونجایی که ما کلا خوش بین هستیم می فهمیم که شما منظورتون تبریک بوده نه چیز دیگه ای شاید!! البته من یه صحبت اساسی هم با متین می کنم بابت اینکه چرا این وبلاگ خیلی وقته به روز نشده خب من کار و زندگی دارم تو هم کار و زندگی داری حتما که خب به روز نمی کنی دیگه!!! چرا فقط خودم رو توی شرایط شاد می بینم!!! ولی خب به روز می کرد بد نبود که من حالا با این همه خجالت نیام و بخام خبر خوبی رو بهتون بدم...! البته خبر خوب بیشتر به خودم مربوط می شه و نه به کس دیگه ای... البته به یه نفر دیگه هم مربوط می شه که شما نمی شناسینش... بازم البته به آدم های دیگه هم مربوط می شه ولی خب سهم ما دو نفر توی این اتفاق پر رنگ تر از همه ست!!! شاید خیلی ها سهم های خیلی خوبی توی این قضیه داشته باشن ولی هیچ کس و هیچ چیز جای ما نیست و... ...(ای خدا من هر چی صبر کردم و دیرتر اومدم که وقتی می یام متین خودش این خبر رو بهتون داده باشه که من واقعا توی بیان همچین خبری برای خودم اصلا مهارت که هیچی واقعا هنگ می کنم!!! متین هم صبر کرده که خودم بیام بگم!!!... یه نفس عمیق!!!) خب داشتم می گفتم!... پیشاپیش بابت اینکه به خیلی از دوستان باید خودم شخصا این خبر رو می دادم ولی این خبر رو اینجا خوندن معذرت می خام که خودمم دوست نداشتم این اتفاق بیفته ولی... شاید دلایل خاصی برای هر فردی داشته باشم که می دونم اونقدر جزئی هست که نمی تونم به خاطرش از معذرت خواهی فرار کنم و می خواستم توی شرایط ویژه ای بهشون این خبر رو بدم ولی خب باز هم ببخشید... و حالا اصل ماجرا که احتمالا برای هیچ کسی ماجرا محسوب نمی شه و یه حادثه ساده و معمولی بیان می شه ولی برای من یه ماجرای جدید، شیرین و سرشار از زندگی و رشد و امید و خداست و... بیشتر هم خدا... که هیچ کس به غیر از خودم نمی تونه اون رو درک و لمس کنه اینکه که خدا بزرگ ترین عیدی و هدیه ی دنیا و همه ی عمر من رو توی ولادت حضرت زهرا بهم داد... هدیه ای که هیچ وقت توی تصور خودم هم نمی گنجید و هر لحظه از دادن اون هدیه که می گذره بیشتر خدا شکر می کنم بابش... خدا بهم ثابت کرد وقتی خودت رو هرچند برای مدت کوتاهی به خودش بسپاری بهترین ها رو بهت می ده و کاری می کنه و دیگه اصلا از کنار خودش تکون نخوری، واقعا معجزه می کنه، معجزه من طوری بود و معجزه شما یه جور دیگه هرکس به روش خودش... خدا بهم ثابت کرد که چقدر من که بنده بدش باشم رو دوست داره، من واقعا توی این ماجرای علاقه خالق به مخلوق رو درک و حس کردم... و... خدایا واقعا ازت ممنونم... و حالا خبری که این همه براش مقدمه چینی کردم... ما (من و سید محمد) روز ولادت حضرت زهرا عقد کردیم... و پیمان شروع یک زندگی جدید رو با هم بستیم... زندگی که امید داریم مایه سربلندی و سرفرازی ما پیش خدا و امام زمان باشه و حالا هم از شما می خایم که دعا کنین که توی راهمون موفق باشیم... دعامون کنین... حالا شاید بگین «گاز زدن یک سیب» چه ربطی به این اتفاق و مطلب داشت؟ برای هرکس توی دنیا یک کاری لذت بخشه و برای من گاز زدن یه سیب شاید قشنگ ترین کار توی دنیا باشه مثل بهترین اتفاق زندگی که توی روز ولادت حضرت زهرا اتفاق افتاد... البته این یه تشبیه خیلی کوچولو و ساده ست... ممنون بابت اینکه وقت گذاشتین و این پست رو خوندین... باز هم ازتون می خام که برامون دعا کنین... سرشار از زندگی باشید و خدا ... یا حق
| Design By : Night Skin |


