تبليغاتX
زیر گنبد کبود


زیر گنبد کبود

خدایا به امید تو...!

فاصله بین راستی و دروغ چند ثانیه است؛ یا حرف نزن، یا عمل کن...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 11 قبل از ظهر توسط نازنین| |

«هواللطیف»

سلام،

دوباره دلم برای خودم تنگ شد و اومدم اینجا!! دلم برای خودم تنگ شد یعنی برای گذشته ام، یاد و خاطره ها، دوستی ها، شادی های گذشته، بچه بازی ها، دیوونه بازی ها... دلم برای اون وقت های خودم که تنگ می شه می بام اینجا... می یام یه کم ... بی خیال اصلا ول کن....

آدم ها متناسب با شرایطی که دارن و طی می کنن دارای خلق بالا و پایین هستن، مثلا شما بعد از یک هفته فشار کاری که صبح تا شب سرکار هستید با اضافه کار و فشار و استرس زیاد و به تنیجه نرسیدن اون، یا وقتی مثلا با همسرتون سر مسائلی مدت هاست به مشکل برخوردید و حالا ناگهان میان اون مشکل ها بچه تون هم بد قلقی می کنه و یا کلی مثال دیگه که همه مون مشابه اون رو توی ذهنمون داریم، خب ما خلق پایین داریم و از هر مسئله کوچکی برای خودمون یه موضوع برای ناراحتی می سازیم، خودمون رو اذیت می کنیم، فشار زیاد از اندازه به خودمون وارد می کنیم و... و گاها روی دیگران هم تاثیرات منفی می گذاریم. مثل نوشته ی بالا...

حالا برعکس اون، وقتی که توی یک محیط کاری خوب و بدون استرس هستید، شرایطی که فکر می کنید دیگران دارن شما رو درک می کنن، زمانی که می بینید نتایج کارهاتون اون جوری که می خاید به ثمر رسیده، بعد از یک تفریح خیلی شاد و انرژی آور، شما دارای خلق بالا هستید و همه ی اتفاقات رو به خوبی نگاه می کنید. احساس خوبی به همه چیز دارید و دوست دارید زمان همین طور ادامه پیدا کنه....

حالا به این فکر کنید که ما و همه ی آدم ها توی هر زمان و هر مکان ممکنه که توی یک شریط ویژه ای باشیم که شاید برای دیگری اتفاق نیفتاده باشه و متناسب با اون دارای خلق بالا و پایین باشیم. باید چه کار کنیم؟ همه همیشه مطابق خلق ما باشن؟ اگر خلق ما بالاست شاد باشند و اگر پایینه ناراحت باشند و به فکر هم دلی با ما باشن؟ یا آیا وظیفه ی ما اینکه که مردم هر جوری بودن ما هم همون جور باشیم؟ یا اینکه رفتارها و شخصیتمون رو طوری پرورش بدیم که همیشه در تعادل باشیم و بتونیم با همه ی آدم ها با هر شرایط خلقی کنار بیایم؟ با کسب اطلاعات و به کار گیری اون سعی کنیم چه دیگری و چه به خودمان در شرایط خلق پایین راهنمایی و کمک بدیم تا به خلق بالا برسیم و در شرایط خلق بالا بتونیم اون رو هدایت و مدیریت کنیم؟

زندگی و مدیریت اون، احساسات و منطق ها و شرایط و...همه و همه دست خود ماست.

...

یا حق



نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 5 بعد از ظهر توسط نازنین| |

«هواللطیف»

قبلا فکر می­ کردم نوشتن که کاری نداره، آدم همیشه وقتی بهش بگن بنویس حتی اگه موضوعی هم ندن خیلی راحت می­ تونه از خودش بنویسه. فکر می­کردم سرهم کردن حرف ها و کلمات و ساختن موضوع کار خیلی ساده­ایه... ولی الان می بینم وقتی آدم اینقدر مشغله­ های جور واجور و متفاوت داشته باشه همون نوشتن هم کار سختیه. وقتی فضای ذهن آدم عوض بشه، دغدغه­ ها تغییر کنه، مسیر زندگی عوض بشه و خیلی شرایط متفاوت دیگه همه چیز عوض می­شه حتی بعضی وقتها فکر می­کنم آدم­ها همه چیزشون می­تونه عوض بشه و خیلی وقت ها هم می­شه به غیر از جسم حتی روح آدم­ ها هم عوض می­شه ولی بعد با خودم می­گم آدم­ ها روحش عوض نمی­شه هرکسی با روح خودش یه کاری می­کنه، یکی روش رو پر از سیاهی می­کنه، کثیفی و دود؛ یکی روش رو یه رنگ آبی می­ کشه، رنگش می­کنه، یا مثلا زرد یا بنفش؛ یکی می­ یاد اونو توی یه قالب جا می­ده و به یه شکلی درش می­ آره و می­ گه روح من اینه و این شکلیه ولی خدا خودش حواسش هست، گاهی یه گوشه از این کثیفی­ ها، یه ذره از رنگ­ها و یه گوشه از این قالب­ها رو می­ شکنه تا روح رو نشون آدما بده بعضی­هاشون می­فهمن، می­فهمن که روح باید چه جوری باشه و باید چه جوری نگهش دارن و حواسشونو جمع می­کنن، بعضی­ هاشون یه چیزایی می­فهمن ولی یا اینقدر مشغله دارن و حواسشونو به چیزهای دیگه­ای پرت کردن که یادشون می­ره یا با خوشون می­گن باشه برای بعد. خلاصه آدما روحشون یکیه فقط هرکدوم یه کاری باهاش می­کنن که مثل اولش نیست؛ دیدین بعضی وقت­ها خودمون یاد گذشته ­مون می­افتیم و دلمون برای پاکی یا سادگی­مون تنگ می­شه....

جدی نگرفتن دنیا چیز مهمیه، هرچی دنیای ذهن آدم ساده ­تر و شادتر باشه زندگی راحت­تره. ولی خب گاهی وقت­ها رسیدن به یه مقصدهایی سخته، هرچی آدم­ها سخت­ تر باشن رسیدنشون به یه سری از مقصدها سخت تره... سختی، کثیفی چقدر بده. کاش آدم­ها هیچ وقت کثیف و سخت نمی­شدن، کاش هیچ وقت کثیف و سخت نشیم و اگر شدیم اینجوری نمونیم.... خدایا دلمون برای اصلمون، برای پاکی­ هامون، برای صداقت و آرامشون، برای تمام خوبی ­هامون تنگ شده....

 خدایا ...

 

یا حق

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 1 بعد از ظهر توسط نازنین| |

«هواللطیف«...

       زندگی...

              سیب....

                    انار...

     باغ....

بهار.....

  سرخی شاتوت....

                 

                           خنکای بیابان....

         شادی کویر....        کوه....              و اما گل!


                               ...

                                              خدا....

                                                خدا....

                                                       خدا...

                                            بهشت...... خدا....                    خدا....

               خدا....

                                                                      ....


      یا حق!

نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1390ساعت 6 بعد از ظهر توسط نازنین| |

«هواللطیف»

سلام،

بابت این مدت تاخیر معذرت می خام... ولی... اگه دلیل تاخیرم رو بدونین امکان داره حتی خوشحال هم بشین و بگین چقدر خوب اصلا برو دیگه برنگرد!!! البته این جواب امکان داره خیلی منظور داشته باشه ولی خب از اونجایی که ما کلا خوش بین هستیم می فهمیم که شما منظورتون تبریک بوده نه چیز دیگه ای شاید!! البته من یه صحبت اساسی هم با متین می کنم بابت اینکه چرا این وبلاگ خیلی وقته به روز نشده خب من کار و زندگی دارم تو هم کار و زندگی داری حتما که خب به روز نمی کنی دیگه!!! چرا فقط خودم رو توی شرایط شاد می بینم!!! ولی خب به روز می کرد بد نبود که من حالا با این همه خجالت نیام و بخام خبر خوبی رو بهتون بدم...! البته خبر خوب بیشتر به خودم مربوط می شه و نه به کس دیگه ای... البته به یه نفر دیگه هم مربوط می شه که شما نمی شناسینش... بازم البته به آدم های دیگه هم مربوط می شه ولی خب سهم ما دو نفر توی این اتفاق پر رنگ تر از همه ست!!! شاید خیلی ها سهم های خیلی خوبی توی این قضیه داشته باشن ولی هیچ کس و هیچ چیز جای ما نیست و... ...(ای خدا من هر چی صبر کردم و دیرتر اومدم که وقتی می یام متین خودش این خبر رو بهتون داده باشه که من واقعا توی بیان همچین خبری برای خودم اصلا مهارت که هیچی واقعا هنگ می کنم!!! متین هم صبر کرده که خودم بیام بگم!!!... یه نفس عمیق!!!) خب داشتم می گفتم!... پیشاپیش بابت اینکه به خیلی از دوستان باید خودم شخصا این خبر رو می دادم ولی این خبر رو اینجا خوندن معذرت می خام که خودمم دوست نداشتم این اتفاق بیفته ولی... شاید دلایل خاصی برای هر فردی داشته باشم که می دونم اونقدر جزئی هست که نمی تونم به خاطرش از معذرت خواهی فرار کنم و می خواستم توی شرایط ویژه ای بهشون این خبر رو بدم ولی خب باز هم ببخشید... و حالا اصل ماجرا که احتمالا برای هیچ کسی ماجرا محسوب نمی شه و یه حادثه ساده و معمولی بیان می شه ولی برای من یه ماجرای جدید، شیرین و سرشار از زندگی و رشد و امید و خداست و... بیشتر هم خدا... که هیچ کس به غیر از خودم نمی تونه اون رو درک و لمس کنه اینکه که خدا بزرگ ترین عیدی و هدیه ی دنیا و همه ی عمر من رو توی ولادت حضرت زهرا بهم داد... هدیه ای که هیچ وقت توی تصور خودم هم نمی گنجید و هر لحظه از دادن اون هدیه که می گذره بیشتر خدا شکر می کنم بابش... خدا بهم ثابت کرد وقتی خودت رو هرچند برای مدت کوتاهی به خودش بسپاری بهترین ها رو بهت می ده و کاری می کنه و دیگه اصلا از کنار خودش تکون نخوری، واقعا معجزه می کنه، معجزه من طوری بود و معجزه شما یه جور دیگه هرکس به روش خودش... خدا بهم ثابت کرد که چقدر من که بنده بدش باشم رو دوست داره، من واقعا توی این ماجرای علاقه خالق به مخلوق رو درک و حس کردم... و... خدایا واقعا ازت ممنونم... و حالا خبری که این همه براش مقدمه چینی کردم... ما (من و سید محمد) روز ولادت حضرت زهرا عقد کردیم... و پیمان شروع یک زندگی جدید رو با هم بستیم... زندگی که امید داریم مایه سربلندی و سرفرازی ما پیش خدا و امام زمان باشه و حالا هم از شما می خایم که دعا کنین که توی راهمون موفق باشیم... دعامون کنین...

حالا شاید بگین «گاز زدن یک سیب» چه ربطی به این اتفاق و مطلب داشت؟ برای هرکس توی دنیا یک کاری لذت بخشه و برای من گاز زدن یه سیب شاید قشنگ ترین کار توی دنیا باشه مثل بهترین اتفاق زندگی که توی روز ولادت حضرت زهرا اتفاق افتاد... البته این یه تشبیه خیلی کوچولو و ساده ست... ممنون بابت اینکه وقت گذاشتین و این پست رو خوندین... باز هم ازتون می خام که برامون دعا کنین...

سرشار از زندگی باشید و خدا ...

یا حق

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم خرداد 1390ساعت 0 قبل از ظهر توسط نازنین| |


Design By : Night Skin